گروه انسانهای سبز: غیر سیاسی، دولتی، مذهبی و قومی " صلح و عدالت برای زندگی "

مطالبه گر غرامت جنگ، اعتراض به فقر، بی عدالتی، تبعیض انسانی، جنگ، کشتار انسانهای بیگناه و گسترش فعالیتهای انساندوستانه، تاریخی و زیست محیطی

گروه انسانهای سبز: غیر سیاسی، دولتی، مذهبی و قومی " صلح و عدالت برای زندگی "

مطالبه گر غرامت جنگ، اعتراض به فقر، بی عدالتی، تبعیض انسانی، جنگ، کشتار انسانهای بیگناه و گسترش فعالیتهای انساندوستانه، تاریخی و زیست محیطی

تاریخچه سیاه بازی

سیاه بازی یا روحوضی (همچنین تخت حوضی)  نوعی نمایش کمیک ایرانی همراه با رقص و آواز است  که در آن کارکتری با پوستی تیره به اجرای نقش اصلی می پردازند.این نمایش همراه با موسیقی تاریخچه جالب توحه ای دارد.در ادامه این مطلب از آموزشگاه موسیقی الهام با تاریخچه سیاه بازی بیشتر آشنا شوید.

تاریخچه  سیاه بازی:

جالب است بدانید که گروه های نمایشی در دوره قاجاریه ؛ بخصوص در عهد ناصر الدّین شاه ؛ بیشترین نوع سازماندهی را داشته اند و هر دسته برای خود، عواملی داشته که به محض اطّلاع از وقوع ختنه سوران، جشن عروسی و تولّد، سرزده به آن جا می رفتند و با اجازه صاحب خانه، به هنرنمایی می پرداختند.

در عصر قاجاریه، قهوه خانه ها، پاتوق رسمی گروه های نمایشی بوده و قهوه خانه را باید پیش آهنگ تماشاخانه های بعدی شمرد. امّا به مرور زمان، این مراسم که اوج آن در زمان ناصر الدّین شاه، به علّت علاقه وافر او به سرگرمی ها و هنرهای نمایشی بود از درون خانه ها و اندرونی ها، به دربار و خارج از دربار کشانده شد و موجب پیدایش نمایش های بعدی، مثل نقّالی و تخت حوضی گردید.

دسته‌بندی گروه‌های روحوضی

دسته‌بندی گروه‌های روحوضی در دوران ناصرالدین‌شاه بود و سرپرست هر دسته، سر‌دسته نامیده شد و در طی چند سال دسته‌های معروفی تشکیل شد که پاتوقشان در باغ ایلچی ؛ انتهای بازار عباس‌آباد و قهوه‌خانه مشهدی صفر در سرپولک خیابان سیروس بود.

شکوه نمایش‌های روحوضی در دوران سردسته‌ صاحب‌نامی به نام سیداحمد مؤید معروف به «باشی» بود. او در سال ۱۳۰۰ با کمک دیگران گروهی تشکیل داد که با هزینه‌ شخصی در منازل خود با به کاربردن تخته‌های بزرگ روی حوض و پوشاندنشان با قالی و گلیم صحنه‌ای ترتیب دادند و به بازیگری و نمایش پرداختند.

تعداد اجراها و نمایشنامه‌ها به قدری زیاد بود که تمام بازیگران نقش یگانه ای را بازی می‌کردند و دیگر نیازی به تمرین دوباره نداشتند و فقط به محفوظات خود اتکا می‌کردند.

نمایش روحوضی در دوران پهلوی اول همچنان پابرجا بود ولیکن در دوران پهلوی دوم و تا دهه ۴۰ شمسی کم کم از زندگی ایرانیان رخت بربست و بیرون رفت.

گیرایی هنر تازه وارد سینما در آن عصر، دگرگونی ساختار اجتماعی ارباب رعیتی در ایران، دگرگونی ساختار معماری خانه ها و رونق آپارتمان نشینی، همه گیر شدن هنرهای دیگر و پدیدار شدن روش های نوین تر برای بیان احساسات و اندیشه های سیاسی همه و همه آنچنان شد تا این گونه زیبای هنری از میان برود.

موسیقی برنامه‌های روحوضی

به نظر می‌رسد که از همان سرچشمه موسیقی مطربی دوره قاجار برخاسته باشد. تفاوت موسیقی مطربی دوره قاجار را با روحوضی، تنها در افزایش سازهای گروه است. در گذشته یک سنتور بوده و یک تار و دایره زنگی، ولی از سال ۱۳۰۰ به بعد تحول پیدا کرده و سازهای دیگر مثل قره‌نی، ویولن، و عود نیز وارد شدند و تقریبا گروه کامل شد.

مطرب

کلمه مطرب اصولا کلمه‏ای است که از دوران مشروطه آرام‏ آرام تبدیل‏ می‏شود به یک واژه با معنی منفی،به‏ دلیل آنکه کسانیکه به‏ عنوان عمله‏ مطرب خاصه یا موسیقی‏دانان ممتاز شناخته می‏شدند آرام ‏آرام خودشان‏ را از کسانیکه به طور دسته‏ ای کار می‏کردند جدا کردند و کارشان و حرفه‏ شان بیشتر،با مراسم شادمانی‏ سروکار داشت و عمدتا با نمایشها و مقلدها و لوده‏ ها همکاری داشتند.

این‏ موسیقی‏دانان خاصه یا موسیقی‏دانان ممتاز رفته ‏رفته‏ خودشان را از این قشر جدا کردند و اصطلاح مطرب را نیز به آنان واگذار کردند و خودشان از آن به بعد تبدیل‏ شدند به موسیقی‏دان،نوازنده، آهنگساز و هنرمند و غیره و هرچند این نکته نیز نباید فراموش شود که‏ امروزه مطرب ها نمی‏پذیرند که به آنها مطرب بگویند و مدتی است که آنها نیز ترجیح می‏دهند به آنها هنرمند گفته شود.

گرمای تابستانی تهران و تخلیه نیمی از جمعیت!

روزگاری بود که نیمی از جمعیت تهران، تابستان‌ها به‌ دلیل گرمای هوا از پایتخت می‌رفتند و تهران تخلیه می‌شد رسما. آن روزگار، زیاد هم دور نبود و دوره قاجار بود و گویا فرار تهرانی‌ها به یک موضوع تکراری و عادی تبدیل شده بود.

«مری وولف شیل» همسر وزیرمختار انگلستان در اوایل دوره ناصری در خاطراتش در خردادماه سال ۱۲۲۹ شمسی چنین نوشته است: «با اینکه تهران در ارتفاع سه هزار پا از سطح دریا قرار دارد ولی تابش خورشید به‌قدری ایجاد گرما می‌کند که باید برای فرار از آن به مناطق کوهستانی پناه برد... تا ماه آینده نیز تقریبا نیمی از جمعیت تهران به‌همین‌ترتیب به ییلاق‌های دامنه کوه مهاجرت خواهد کرد تا از هوای نامطبوع تهران در امان باشند، چون پایتخت مملکت در این فصل به هیچ‌وجه قابل زندگی نیست».

جالب اینکه این ماجرای تخلیه تهران در سفرنامه‌ها و خاطرات دیگری مربوط به سراسر دوره قاجار ذکر شده است و یک‌نمونه اینکه «مادام کارلا سرنا» جهانگرد ایتالیایی در سال ۱۲۵۶ شمسی در سفرنامه‌اش نوشته است: «شهر تهران که در وسط دشتی بی‌آب و علف قرار گرفته است هیچ‌گونه سایبانی ندارد. چنارهایی که دلا واله سیاح ایتالیایی [در دوره صفویه] بدان‌ها اشاره می‌کند مدت‌هاست که از بین رفته‌اند. جمعیت فعلی تهران در تابستان تقریبا هشتاد هزار نفر و در زمستان دویست هزار نفر است. اما این تخمین قطعی نیست و مانند همه نواحی مشرق‌زمین دستیابی به اطلاعاتی دقیق در این موارد دشوار است».

البته وی زیبایی منظره و کوه‌های اطراف تهران را هم ستوده و نوشته است: «تهران از شهرهای بسیار زیبای ایران است. مساجد و حمام‌ها و میدان‌های عمومی و کاروانسراها و بازارهایی دارد. منظره اطراف تهران وسیع است. سلسله جبال البرز با قله‌هایی که دماوند بر همه آن‌ها مسلط است در اطراف شهر محدوده‌ای شکوهمند را با شعاعی بسیار وسیع به وجود آورده است». 

تبریزی‌ها یونجه خوردند اما مقاومت کردند

/ ماجرای قبرستان «آش توکَن» تبریز چه بود؟

در نخستین روزهای تیرماه سال ۱۲۸۷ شمسی ایرانی‌ها خبرهای حیرت‌آوری شنیدند و دانستند که تبریز ننشسته است و نترسیده است و برخاسته است و جلوی استبداد به قیمت جان، مقاومت می‌کند؛ آن‌سال، تبریز حکایتی شنیدنی داشت برای تاریخ!

ستارخان و باقرخان در میان مشروطه‌خواهان تبریزی

چرا خبر مقاومت تبریز حیرت‌آور بود؟ ۲ تیر ماه آن‌سال روز تلخی بود برای ایران؛ مجلس را محمدعلی قاجار به توپ بست و اغلب سران مشروطه را دستگیر کرد و کُشت و باقی مشروطه‌طلبان هم از تهران رفتند یا به سفارتخانه‌ها پناهنده شدند برای حفظ جانشان یا مخفی شدند یک‌گوشه‌ای از ناکجا. در روزهای بعد هم همه گمان می‌کردند و به چشم می‌دیدند شاه قاجار بساط مشروطه را برچیده است و ترس را حاکم کرده است و صدای مشروطه‌خواهان خاموش شده است.

وضعیت به‌گونه‌ای بود که میرزا اسماعیل خان ممتازالدوله، رئیس مجلس شورای ملی گریخته بود به اروپا و پناهنده شده بود به فرانسه. نیروهای وفادار به شاه قاجار نیز افتاده بودند دنبال مخالفانش و خانه‌ به‌ خانه می‌گشتند و بلوایی بود در تهران و شهرهای بزرگ؛ هنگامه تسویه حساب بود با این گروه نوخاسته که اقتدار و منافع قاجار را تهدید کرده بودند. همین‌موقع بود که خبر رسید تبریزی‌ها از جان گذشته‌اند و شاهکار کرده‌اند و حکومت مشروطه برپا کرده‌اند. تبریزی‌ها دلش را داشتند و آدمش را هم داشتند؛ ستارخان و باقرخان.

یونجه هم کم بود!

تبریزی‌ها چه کردند که در تاریخ ماند و شد یکی از مهم‌ترین رخدادهای نهضت مشروطه؟ نیروهای دولتی با ارتشی ۳۰ هزار نفری رفتند برای سرکوب قیام تبریز و جنگ و درگیری شد و شکست خوردند و عقب نشستند و شهر را محاصره کردند، ولی تبریزی‌ها تسلیم نشدند که نشدند و مقاومت کردند. چقدر؟ ۱۱ ماه. چگونه؟ دولتی‌ها با محاصره شهر راه ورود آذوقه را به تبریز بستند و بعد از چند ماه در اواخر سال، گرسنگی آمد و زمستان که به پایان نزدیک شد و بوی بهار آمد، مردم علف می‌خوردند.

«حسن تقی‌زاده» روزهای گرسنگی در تبریز را چنین روایت می‌کند: «نانوایی‌ها بسته شد و غله و حبوبات و غیره نایاب شده؛ به‌ حدی که کم‌کم دیگر مردم بی‌غذا می‌ماندند و به‌تدریج می‌مردند و از گرسنگی در کوچه و خیابان‌ها می‌افتادند» و روایت مفصل‌تر: «با بسته‌شدن راه تبریز و جلفا که آخرین راهِ باز بود، محاصره شهر از طرف قوای شاه کامل گردید و چهار ماه بیش‌تر این حالت محاصره دوام یافت... و گرسنگی و قحطی بسیار شدید و هولناکی روی داد که مردم فقیر در کوچه‌ها می‌مردند... در همسایگی خانه ما تاجری مشروطه‌طلب بود، یک روز گفت که در کوچه خودمان دیدم شخص فقیری را که نشسته و یونجه می‌خورد. در آن اوقات غالب مردم یونجه می‌خوردند و آن هم به آسانی و وفور به‌دست نمی‌آمد. از وی پرسیدم که داداش چه می‌کنی؟ گفت: حاجی آقا یونجه می‌خوریم و اگر یونجه هم تمام شد برگ درخت‌ها را می‌خوریم و اگر آن هم تمام شد پوست درخت را می‌خوریم و دمار از روزگار محمدعلی‌شاه درمی‌آوریم».

عکسی از تجمع مشروطه‌خواهان در تبریز

مثل مشهور تبریزی‌ها

این یونجه‌خوری برای آزادگی و عزت و مقاومت را که همسایه تقی‌زاده برایش تعریف کرده بود آن‌قدر رواج داشت که پیرمردان و پیرزنان تبریزی چند دهه برای فرزندان و نوه‌ها و نتیجه‌هایشان تعریف کرده‌اند. تبریزی‌ها حتی مثلی هم دارند که می‌گوید: «یونجه یئیب، مشروطه آلمیشیق»؛ یعنی «یونجه خوردیم، مشروطه گرفتیم». «احمد کسروی» نیز در کتاب «تاریخ مشروطه ایران» چنین روایت کرده است: «کسانی با رخساره‌های کبود پژمرده و چشم‌های فرورفته دیده می‌شدند. چنان که گفته‌ایم هوا امسال به خوشی می‌گذشت و در این هنگام سبزه‌ها سر افراشته بود. کم‌کم گرسنگان به سبزه‌خواری پرداختند. به باغ‌ها ریخته گیاه‌های خوردنی به‌ویژه یونجه را چیده می‌خوردند».

حالا فقط یونجه و علف‌های بیابان را می‌خوردند؟ خیر. جواب پیشِ تاریخ است: «در آن دورانِ قحطی، بعضی از افراد مفلس از روی ناچاری و ناداری حتی مخلوط کاه و گل دیوارها را کنده و بعد از خیس‌کردن در آب، کاه آن را جدا نموده و می‌خوردند!»

عکسی مربوط به واقعه فتح تهران در دوره مشروطه

نتیجه مقاومت یک شهر

عاقبت کار چه شد؟ روسیه تزاری که در ایران منافع و قزاق داشت، وساطت کرد و قرار شد نیروهای دولتی از محاصره تبریز دست بردارند و نیروهای ارتش تحت امر روسیه که به‌ بهانه حفاظت از جان اتباع خود در تبریز وارد ایران شده بودند وارد شهر شوند و راه ورود آذوقه به شهر باز شود. همین هم شد. مشروطه‌خواهان نیز پذیرفتند و اردیبهشت سال ۱۲۸۸ شمسی محاصره تمام شد. حالا نتیجه این مقاومت چه بود؟ پس از به توپ‌ بستن مجلس، مشروطه‌خواهان و مردم شهرهای دیگر ایران با مقاومت تبریزی‌ها جان گرفتند و امید و قوت یافتند و مشروطه نمُرد در ایران. سرانجام گروهی از مشروطه‌خوهان از شمال ایران و گیلان و گروهی دیگر از مرکز ایران و اصفهان راه افتادند به سمت پایتخت و تهران را فتح کردند و محمدعلی قاجار را از سلطنت خلع کردند و مشروطه و مجلس شورای ملی دوباره برقرار شد؛ تیرماه سال ۱۲۸۸ بود؛ یعنی یک‌ سال پس از به توپ بستن مجلس و شروع مقاومت تبریزی‌ها و حدود ۲ ماه پس از پایان محاصره تبریز.

مقاومت تبریز در دوره مشروطه به فتح تهران و خلع محمد علی قاجار از سلطنت و تبعید وی منجر شد

روایت یک قبرستان در تبریز


روایت مشروطه تمام شد؛ ولی روایت تبریز ماند؛ داغ دل‌ها تازه بود. داستان مقاومت تبریز، فقط خوردن یونجه و علف بیابان نبود؛ خیلی‌ها در محاصره تبریز از گرسنگی مردند و خیلی‌ها در حالی که گرسنه بودند، جنگیدند و جان در راه مقاومت دادند. و این تبریزِ سرافراز قبرستانی داشت که معروف بود به «آش توکَن قبرستانی» که یعنی «قبرستان آش ریزنده» و بعدها در محل آن که داخل شهر افتاده بود، مدرسه‌ای بنا شد.


حالا نام آش توکن از کجا آمده بود؟ باز هم جواب پیشِ تاریخ است و این تاریخ چقدر حرف دارد برای ایرانی‌ها و چه حرف‌هایی: «مادری که فرزندش در اثر گرسنگی کشته شده بود، آشی می‌پزد و آن را به گورستانی که نوجوان مجاهدش در آن‌جا آرمیده بود، می‌برد و ظرف آش را بر سر گور عزیزش می‌گذارد و گریان خطاب به گور او می‌گوید: نوجوان دلبندم برخیز! من به قول خود وفا نمودم و اولین غذایی را که پس از شکست محاصره آماده کرده‌ام، بر سر مزار تو آورده‌ام. سپس آش را روی گور او می‌ریزد. از آن پس این گورستان معروف به گورستان آش توکن می‌گردد... در گورستان آش توکن تنها یک مادر داغدیده نبود که آش روی قبر فرزندش ریخته، بلکه مادران داغدیده زیادی بودند که بعد از شکسته‌ شدن محاصره تبریز و تهیه اولین غذا، آن را به روی قبر فرزند ناکامشان که در اثر گرسنگی جان داده بود، ریختند و دردهای خود را تازه کردند».

وقتی دوربین عکاسی نبود، پایتخت این شکلی بود

«اوژن فلاندن» نقاش، معمار، خاورشناس و سیاستمدار فرانسوی حوالی سال ۱۲۲۰ شمسی یعنی در دوران محمدشاه قاجار به ایران آمد و در روزگاری که دوربین عکاسی وجود نداشت از ایران نقاشی کرد و برای تاریخ به یادگار گذاشت.

«اوژن فلاندن» فرانسوی حدود ۱۸۰ سال پیش از شهرهای مختلف ایران دیدن کرد و هنگامی که به تهران رسید این شهر در برابر تبریز و اصفهان به‌نظرش خیلی معمولی و خالی از شکوه و زیبایی آمد و نوشت: «تهران در واقع جایگاه زندان‌‌مانندی است برای عده بی‌شماری از افراد خاندان سلطنت که اغلب این زندانیان را برادران یا عموهای شاه تشکیل داده‌اند». جمعیت تهران را هم حدود ۱۰۰ هزار نفر تخمین زد که به‌نظر زیادی تخمین زده و حدود ۶۰ هزار نفر درست‌تر است و درباره امکانات تهران هم در حاشیه سفرنامه‌اش نوشته است: «شش هفت باب مسجد، سه یا چهار مدرسه، یک‌صد حمام و نزدیک به یک‌صد باب کاروانسرا، تعدادی دکان بدقواره و کثیف و دیواری طولانی با آجرهای زردرنگ در دور تا دور شهر، با شش دروازه». از میان نقاشی‌ها و در واقع طراحی‌هایش از اماکن و ابنیه تهران نیز از همه جالب‌تر آنهایی است که نمایی کلی از گذرگاه‌ها در تهران را نشان می‌دهد.

تعدادی از نقاشی‌های «اوژن فلاندن» از تهران را ببینید که از «تاریخ معاصر تهران» و «طهران قدیم» و این‌حرف‌ها قدیمی‌تر است و می‌رود پیش از عکاسی و پیش از مدرنیسم و حتی پیش از ناصرالدین شاه.

چشمه علی شهرری

سنگ‌نگاره چشمه علی شهرری

میدان ارگ

دروازه شمیران

نمایی از یک گذرگاه در تهران

گذرگاهی در تهران