گروه انسانهای سبز: غیر سیاسی، دولتی، مذهبی و قومی " صلح و عدالت برای زندگی "

مطالبه گر غرامت جنگ، اعتراض به فقر، بی عدالتی، تبعیض انسانی، جنگ، کشتار انسانهای بیگناه و گسترش فعالیتهای انساندوستانه، تاریخی و زیست محیطی

گروه انسانهای سبز: غیر سیاسی، دولتی، مذهبی و قومی " صلح و عدالت برای زندگی "

مطالبه گر غرامت جنگ، اعتراض به فقر، بی عدالتی، تبعیض انسانی، جنگ، کشتار انسانهای بیگناه و گسترش فعالیتهای انساندوستانه، تاریخی و زیست محیطی

دوچرخه سواری کشورهای حاشیه خلیج پارس جاویدان

درود  (  این سفرنامه بمرور در حال نوشتار است )
دوچرخه سواری کشورهای عمان، امارات و قطر با پیام صلح و دوستی مردم ایران در چهلمین روز درگذشت سلطان قابوس پادشاه عمان 
پس از سه ماه بررسی و برنامه ریزی و گرفتن ویزاهای کشورهای عمان، امارات و قطر خلاصه روز 1399/11/28 من و آقای هرمزان والایی با هواپیما بسمت کشور عمان شهر مسقط پرواز نمودیم و بعد از رسیدن به فرودگاه بسیار زیبای مسقط در حین خروج پلیس امنیت از من پاسپورت خواست که بهمراه ویزا به ایشان دادم ولی متاسفانه احازه ورود بهم ندادند و چون زبان عربی بلد نبودیم حدود دو ساعت و نیم معطل گردیدیم تا در نهایت مترجمشان آمد و دست و پا شکسته گفت میگویند عکس پاسپورت شبیه شما نیست و ........ من هم ویزاهای قبلی که متعلق بود به انگلستان، یونان، ایتالیا و .... بود را نشان دادم و در نهایت خلاصه بخیر گذشت و رفتیم که مهر ورود بزنیم دوباره یک داستان دیگر آغاز گردید اینجا پلیس بلیط برگشت و رزرو هتل میخواست و دوباره روز از نو روزی از نو نمیدانم چقدر سر و کله زدم تا راضی شدند و مهر ورود را زدند و ما از فرودگا بیرون زدیم و رفتیم یک گوشه خلوت پیدا کنیم تا دوچرخه را سرهم بندی کنیم اما متاسفانه روز خوبی نبود و متوجه شدم بست کروپی دوچرخه را فراموش کرده ام بیاورم و پس از پرس و جو نتیجه ای نگرفتیم و نهایتا مجبور شدم با سفارت ایران تو مسقط تماس بگیرم تا راهنمایی کنند کجا میتوانم قطعه مورد نظر را خریداری کنم که پس تماس از طرف سفارت یک ماشین فرستادند و دوچرخه را بردیم دوچرخه سازی و مشکل را برطرف نمودیم و یک زنجیر نو هم انداختیم و برگشت فرودگاه پیش آقا هرمز و خلاصه دو شب در فرودگاه مسقط خوابیدیم و سپس حرکت نمودیم و تو مسیر دوچرخه هی زنجیر می انداخت و پس از تماس با تعمیرکار داشتیم میرفتیم که مشکل را بر طرف کنیم و تو خط مشخص رکاب میزدیم که یکدفعه یک ماشین مدل بالا پیچیده تو فرعی و من ترمز گرفتن ولی هر جوری بود دوچرخه را جمع و جور کردم ولی کوله دوچرخه خورد به گلگیر عقب و راننده پیاده شد و من گفتم هیچی دیگه مثل اینکه باید دوچرخه را بدم بجای خسارت و خودم هم چند ماه برایش کار کنم تا جبران خسارت کنم ولی وقتی دقت کردم دیدم ماشین خش هم برنداشته و پس از این خوش و بش به راهمان ادامه دادیم و رفتیم مشکل را بر طرف نمودیم و چند روزی در اطراف مسقط رکاب میزدیم و شب هام در کنار ساحل چادر میزدیم تا ببینیم چکار باید بکنیم و ما تو مسقط متوجه شدیم بخاطر تحریم کشور قطر از امارات هیچگونه هواپیما و یا کشتی برای رفتن به قطر نیست و پس از چند روز رایزنی با سفارت تصمیم گرفتیم با هواپیما به قطر برویم و پس از رکاب زدن قطر با هواپیما  برگردیم و عمان را رکاب بزنیم و سپس بسمت امارات برویم و از شارجه یا دوبی با کشتی به ایران برگردیم و سپس بسمتمنطقه ای بنام غلا رفتیم و از آرامگاه زنده یاد سلطان قابوس دوچرخه سواری را آغاز نمودیم که یک بار دنیا رو سر همه خراب شده و ویروس کرونا از چین به کشورهای دیگر وارد شد و مرزها بکباره بسته شد و تمام برنامه های ما را بهم ریخت برای همین شروع نمودیم شهرهای اطراف مسقط را رکاب زدن و رفتیم بسمت بندر زیبای مطرح  تا چند روزی را آنجا سپری کنیم و قبل از بندر مطرح دوچرخه زنجیر پاره کرد و داشتیم ور میرفتیم که زنجیر را درست کنیم که یک زوج دوچرخه سوار آلمانی آمدند و یک قفل زنجیر به ما دادند و رفتند و ما در نهایت شب را با فاصله در کنار اتوبان چادر زدیم و صبح داشتم زنجیر را درست میکردیم که پلیس آمد و گفت هر چه سریعتر مکان را ترک کنیم و ما هم گفتیم چس درست نمودن دوچرخه محل را ترک میکنیم و یک ساعتی حدودا طول کشید که پلیس بعدی آمد و تذکر داد و خلاصه با هزار دردسر دوچرخه را درست کردیم و حرکت نمودیم تا رسیدیم به بندر مطرح و چند روزی بود که حمام نتوانسته بودیم بکنم و بعدظهر رفتیم نانوایی  که مقداری نان تهیه کنیم  وقتی با صاحب مغازه صحبت کردیم و جویا شدیم کجا میتوانیم حمام برویم با مهربانی گفت آشپزخانه حمام دارد بروید آنجا و اول من رفتم و چون دوش نداشت به روش قدیمی با یک سطل آب و یک کاسه دوش گرفتم و لباس ها را شستم و بعد آقا هرمز هم رفت و چون هوا تاریک شده بود سفارش غذا یک پرس عدسی و سوپ سفارش دادیم و بعد از صرف شام هر کاری کردیم صاحب مغازه پول از ما نگرفت و بعد از سپاسگزاری رفتیم جایی را پیدا کنیم که چادر بزنیم که در کنار محوطه ای سبز پشت درختها داشتیم لباسها را می انداختیم تا بعدش چادر بزنیم که یک خانواده از خانه ای بیرون آمدند و ما به انگلیسی گفتیم مشکل ندارد ما این چادر برنیم که مرد یک نگاهی به وضع ما نمود و با مکث گفت نه و رفت داخل خانه ما داشتیم لوازم را باز میکردیم که مرد آمد و با مهربانی گفت بیایید داخل خانه و ما گفتیم ببخشید در ایران هم به خانه مردم نمی رویم و مرد دوباره رفت و چند دقیقه ای بعد برگشت و گفت بالای حانه ما خالی از اثاثیه است بیایید آنجا چادر بزنید و خلاصه رفتیم بالا که یک واحد کامل بود و ما آنجا چادر زدیم (اسم این آقا ساجید بود و اهل کشور هندوستان) آقا ساجید آمد پیش ما و گفت فردا صبحانه میهمان ما هستید و رفت و ما هم خوابیدم و صبح رفتیم تا صبحانه را در کنار هم صرف کنیم آقا ساجید و همسرشان بسیار مهربان بودند و یک دختر 14 یا 15 ساله هم داشتند که در هندوستان چندین جایزه در زمینه رقص داشتند، در فضای پر از مهر صبحانه را خوردیم و از آقا ساجید و خانواده مهربانشان سپاسگزاری کردیم و شماره تلفن های همدیگر را رد و بدل نمودیم و آقا ساجید گفت شب منتظرتان هستیم برگردید و ما رفتیم بندر مطرح و داشتیم میچرخیدیم که یک عمانی آمد و خوش آمدگویی نمود و جویا شد چیکار میخواهیم بکنیم که ما موضوع سفر را گفتیم و خیلی خوشحال شد و گفت من هم دوچرخه سوار هستم و در بندر صور یک گروه دارم و از شما دعوت میکنم که به صور بیایید و با هم رکاب بزنیم و ما هم گفتیم در ایران یک گروه بزرگ هستیم و از ایشان دعوت کردیم به ایران بیایند و پس از گفتگو به توافق رسیدیم که همکاری هایمان را گسترش دهیم و قرار شد ما برویم صور  و ما هم چند روزی را میهمان آقا ساجید و خانواده مهربانشان بودیم و تا دوباره بسمت مسقط حرکت کردیم تا موقعیت را بررسی کنیم و به قطر برویم و در هم حین رفتیم  از یک فروشگاه خرید کنیم که دیدیم همه دارند به زبان خودمان صحبت میکنند و ما هم کلی خوشحال شدیم که چند همزبان دیده ایم و سر صحبت باز شد و گپی زدیم و سپس خداحافظی کردیم و رفتیم کنار ساحل چادر زدیم و یکی دوباره دیگه روزهای بعد رفتیم و حسابی با برادران قائدیها رفیق شدیم و رفت و آمدن ما بیشتر شد و آقایان محمد، جهان، خسرو و همکارانشان خیلی به ما محبت کردند و بار دوم بود که رفتیم فروشگاه و از یک پیراهن برای نوه ام خوشم آمد، قیمتش 5 ریال عمان بود و وقتی برداشتم هر کاری کردم آقا جهان پولش را نگرفت و من سپاسگزاری کردم ولی از آن به بعد دیگر رویمان نشد از فروشگاهشان چیزی برداریم ام رفاقتمان را ادامه دادیم و یکروز ناهار هم ماهی پلو دعوت مان کردند و ما مدتی در اطراف مسقط گشتیم و روزی حداقل 30 تا 60 کیلومتر رکاب میزدیم تا برای رفتن به قطر ببینیم چیکار میشود کرد که در فروگاه با آقای بنام امیر آشنا شدیم که ....
ادامه دارد.......Travel writing continues
خانواده مهربان آقا ساجید اهل کشور هند
سری اول عکسها جهت مشاهد سایز بزرگ روی عکس مورد نظر کلیک نمایید


مرگ در بستر لایق بزرگان نیست

ایران تسلیت، شهادت شجاع ترین سرباز میهن را با اندیشه های سیاسی، اقتصادی و ...... قضاوت نکنیم و عادلانه با چشم بصیرت تلاشهای شبانه روزی برترین سرباز تاریخ معاصر ایران که بیگانگان لقب (( ژنرال بی سایه )) به او داده بودند را مرور کنید.

ایران در طول تاریخ فراز و نشیب های بسیاری را پشت سر گذاشته و مردان و زنان قهرمانی را در دامان خود پرورش داده است که برای سربلندی نام ایران جانفشانی کرده اند ولی در زمان حال خود به اشتباه قضاوت شدند و مورد بی مهری مسئولان و مردم قرار گرفتند اما تاریخ همیشه قضاوتی عادلانه داشته است.

مثلا در انقلاب کوبا سرباز چه گوارا به یک وزیر تبدیل شد اما معادلات سیاسی منجر به مرگش شد ولی قضاوت عادلانه مردم او را به یک اسطوره جهانی مبدل ساخت.

اما متاسفانه مردم و مسئولان ایران در طول تاریخ اشتباهات بسیاری را مرتکب شدند که برای اسطوره های ایرانی در زمان حیات و مرگشان ارزش ملی قائل نگردیده اند.

ولی تاکنون سربازان بسیاری برای حفظ کیان و ناموس ایران و ایرانی با خونشان نوشتند (( پاینده باد ایران ))


قطره ای از دریای بیکران عاشقان ایران

سید مسعود طباطبایی

جانباز 65% ارتش

چینی‌ها دریا را جارو کردند و رفتند/روزگار تلخ مردم روستای «پُزْم» در سیستان و بلوچستان

پزم بوی ماهی می‌دهد. بوی تند میگو. بوی دریا. حرفه تمام اهالی این روستا با دریا گره خورده. یا ‏ماهیگیرند یا تور ماهیگیری می‌بافند. نیمه آذر ماه است و پنکه سقفی خانه الهی‌بخش با سر و صدای زیاد ‏می‌چرخد. زنش حمیده خانم درزاده می‌گوید اگر دریا را جارو نکنند و چیزی هم برای مردهای ما ‏بگذارند، ته سفره ما خالی نمی‌ماند. نانی برای خوردن پیدا می‌شود.
اما الهی‌بخش آن‌ قدر که لب‌هایش می‌خندد، در چشم‌هایش امیدی نیست. وضع جدید قیمت ‏بنزین، پاک زندگی‌ها را زیرورو کرده. لنج‌ها کهنه‌اند. ٢٠‌سال هم بیشتر دارند. وسع صیادها آن‌ قدر نیست که قایق‌های جدید و جان‌دار بخرند. قایق‌های کوچک ٢٥ تا ٣٠‌میلیون تومان و ‏قایق‌های بزرگ از ٧٠ تا ١٠٠‌میلیون تومان قیمت دارند. برای همین ماهیگیرهای خرد برای ‏شرکت‌های صیادی کار می‌کنند. شیلات به ماهیگیرهای خرد مجوز نمی‌دهد و ماهیگیری که مجوز ‏نداشته باشد، سهمیه بنزین هم ندارد و قاچاقی کار می‌کند. ماهیگیری که زمانی ٣٠لیتر بنزین را ٣٠هزار تومان می‌خرید‌، الان ١٥٠‌هزار تومان می‌خرد. ٦برابر گران‌تر از بنزین ٣‌هزار تومانی. ‏چون در تمام استان سیستان‌وبلوچستان اگر کسی کارت سوخت نداشته باشد، یک لیتر بنزین هم ‏به او نمی‌فروشند. تنها راه پر کردن باک‌های لنج، خرید بنزین قاچاق است. این تنها راه پیش پای ‏ماهیگیرهای مستقلی است که می‌خواهند نانی برای زن و بچه‌شان ببرند.

ماهی هم همین‌طور گران می‌شود‌. مثلا شوریده از کیلویی ٣٠‌هزار تومان می‌شود ٤٥‌هزار ‏تومان‌. یا شاه‌میگو به کیلویی ٧٠‌هزار تومان رسیده. پاییز و زمستان موقع صید است. ‏ماهیگیرها به جزر و مد نگاه می‌کنند و به دریا می‌زنند. گاهی شب می‌روند و صبح زود برمی‌گردند و ‏گاهی هم روزها راه دریا را پیش می‌گیرند. و زن‌ها که از صبح‌های زود تورهای خالی بزرگ را تمیز ‏می‌کنند، تا شب چشم به راه برگشت لنج‌ها می‌مانند.
کارون کارونی شوهر شمس‌خاتون دارکوب است. او چشم که باز کرده میان تورها بوده. تورهای ‏سبز، تورهای آبی و تورهای سفید. مثل مردهای دیگر لباس بلوچی نمی‌پوشد. مردم پزم همیشه او را ‏با همین لباس سربازی دیده‌اند‌. کارون تمام عمر دوست داشته گماشته ارتش باشد‌. نشده‌. نه سوادی ‏داشته‌، نه کاری بلد بوده‌. اما لباس را کسی نتوانسته از تنش دربیاورد‌. شمس خاتون هم بی‌هیچ ‏حرفی زنش شده و حالا یک مریم چهارساله دارند که چشم‌هایش روزها از زیبایی سورمه‌ای که ‏مادر برایش کشیده، می‌درخشد. کارون و شمس خاتون در حیاط، صبح تا شب فقط تور می‌بافند و ‏هر کنده تور را ٨٠‌هزار تومان می‌فروشند. توربافی زمستان و تابستان ندارد. خواب و بیدار هم ندارد، ‏شب‌ها وقت خواب هم دست‌‌ها دارند توربافی می‌کنند، توری برای پهن شدن در اعماق دریای آبی ‏رنگ.‏
مد می‌شود و دهان دریا کف می‌کند، آب می‌آید توی خانه پزمی‌ها، آن‌ قدر که خانه‌ها و آدم‌ها با ‏هم خیس می‌شوند. هر بار که آب دریا بالا می‌آید و تا خانه‌ها پیشروی می‌کند، با خودش زباله به ‏دریا برمی‌گرداند. پزم سطل زباله ندارد و مردم زباله‌های خود را روی زمین رها می‌کنند. روستا فقط ‏پنج کیلومتر از بندرکنارک فاصله دارد.

پزم به سه محله تقسیم می‌شود‌. یکی سورگ یا شورگ است، یعنی شوره‌زار. دیگری محله شهرک ‏با خانه‌های نوساز و محله کودین، یعنی محله‌ای که کنار کوه است. بوی بد در هر سه محله به مشام ‏می‌رسد و چون پزم کاملا کنار دریا قرار دارد، بادهایی که از سوی دریا به خشکی می‌وزد، این بوی ‏نامطبوع را در همه محلات منتشر می‌کند‌. معتادها در کنار سگ‌ها و گربه‌های گرسنه در پخش ‏کردن بیشتر زباله نقش دارند‌. سگ‌ها در پزم آن‌ قدر زیادند که زن‌ها وقتی از خانه بیرون می‌آیند‌، ‏حتما باید چوبی به دست داشته باشند که اگر لازم شد، در برابر سگ‌های گرسنه از خود محافظت ‏کنند‌.
جز چند تا از خانواده‌های خیلی قدیمی، خانه هیچ‌کدام از ساکنان پزم آب لوله‌کشی ندارد. آبی که از ‏لوله بیرون می‌آید چنان شور است که برای نوشیدن مناسب نیست. زمانی با تانکرهای آب‌رسان‌، برای ‏مردم به‌ طور رایگان آب می‌آوردند‌. اما از آن روزها خیلی گذشته و مردم باید برای آب، پول بدهند‌. تا قبل از گران شدن بنزین‌، تانکرهای ٦‌هزار لیتری به روستا می‌آمدند و با ٤٥‌هزار تومان تانکر آب ‏روستا را پر می‌کردند‌. اما امروز مردم روستا هر تانکر آب را ١٠٠هزار تومان می‌خرند که برایشان ‏خیلی گران است‌. آنها هنوز موفق نشده‌اند اداره آبفا را برای خرید امتیاز کنتور آب و نصب آن در ‏خانه‌های خود راضی کنند.
تقریبا در تمام روستا درِ هیچ خانه‌ای بسته نیست‌. فصل کار است و زن‌ها و حتی کودکان در حیاط ‏خانه خود مشغول دسته‌بندی ماهی‌های صید شده‌اند. در هر کدام از جعبه‌های پلاستیکی یک نوع ‏ماهی جا داده می‌شود و جعبه‌ای بزرگ برای صیدهایی که مناسب فروش در بازار نیستند و به آن ‏می‌گویند ضایعات. مثل ده‌ها ماهی عجیب و غیر قابل خوردن که برای درست کردن چیزهایی دیگر ‏که به کارخانه‌ها سپرده می‌شود. هر بار که دریا تا روستا جلو می‌آید ردپایش را جا می‌گذارد. ‏صدف‌های بزرگ روی زمین جای پای دریاست و هنوز می‌شود صدای امواج دریا را از درون گشوده ‏آنها شنید. حتما از اعماق دریا بیرون آمده‌اند.‏

آمنه چاووشی سی‌وهفت‌ساله است و مادر مریم و زکیه و مرتضی‌. او ٦ساعت تمام از جایش تکان ‏نمی‌خورد‌. روی چارپایه‌ای کوتاه می‌نشیند و از هفت صبح تا ساعت یک تور تمیز می‌کند. کارش ‏جدا کردن ماهی‌هاست‌. روزی ١٥‌هزار تومان می‌گیرد. دور تا دورش جعبه‌هایی پر از ماهی‌های ‏عجیب و غریب است‌. ماهی‌هایی که هنوز زنده‌اند و سرنوشت تلخی دارند.
دو مار بلند میان تورها گیر کرده‌اند‌. آمنه مارها را از تور بیرون می‌کشد‌. بدن‌شان زخمی شده. ‏مارهایی سفیدرنگ که از وحشت به خود می‌پیچند‌. زکیه مار بزرگ‌تر را از دم می‌گیرد‌. مار خودش را ‏باز می‌کند‌. بدنش به‌شدت داغ است و تقلا می‌کند خودش را رها کند‌. زکیه او را در جعبه‌ای روی ‏مار دیگر پرت می‌کند‌. در تاوه بزرگ رویی‌، شاه‌میگوهای زنده میان آبی کدر هنوز دست و پا ‏می‌زنند و با چشم‌های سیاه وق‌زده در جست‌وجوی راهی برای گریزند‌. خرچنگ‌ها جیغ ‏می‌کشند، می‌خواهند از دست‌های ماهر آمنه فرار کنند‌. می‌خواهند انگشت‌هایش را با چنگال‌های تیز ‏خود گاز بگیرند. آمنه با خونسردی، دست‌هایشان را می‌شکند و آنها را در یکی از جعبه‌ها پرت ‏می‌کند. خرچنگ‌ها را زنده‌زنده در آب جوش می‌اندازند تا گوشت خوشمزه و لطیف‌شان خورده شود‌. تمام کسانی ‏که خرچنگ‌ها را زنده به داخل آب جوش می‌اندازند، صدای جیغ مانندشان را شنیده‌اند.
یک دُم بلند قرمز رنگ از میان انبوهی از ماهیان مرده از یکی از جعبه‌ها بیرون زده. مریم، یکی دیگر ‏از دخترهای آمنه دُم سرخ رنگ را بیرون می‌کشد. پیکر زیبای یک سفره‌ماهی پیدا می‌شود. روی ‏بدنش حفره‌های سیاه‌رنگ دارد. شاید از آن راه نفس می‌کشیده یا غذا می‌خورده، اما او دیگر زنده ‏نیست. در کنار صدها ماهی بزرگ و کوچک با صورت‌هایی عجیب، مرده است. در کنار ماهی‌هایی با ‏چشم‌های بیرون‌زده از حدقه و دهان‌های کاملا باز که معلوم است تا آخرین نفس برای زندگی ‏جنگیده‌اند. اینجا پزم است.

هیجدهمین تور ملی دوچرخه سواران اقوام ایرانی

دوچرخه سواران اقوام ایرانی ضمن اعلام همدردی با هم میهنان زلزله زده آذربایجان شرقی مسیر تهران تا میانه را از تاریخ 1398/9/4 رکاب خواهند زد.

مسیر: تهران - شهریار - ملارد - صفادشت - اشتهارد - فتح آباد -  بویین زهرا - سگزآباد - دانسفهان - خوزنین - شال - اسفرورین - تاکستان - ابهر - خرمدره - هیدج - صایین قلعه - زنجان - نیک پی - آچاچی - میانه

سپس مسیر میانه تا ازنا را برای ادای احترام به دو قهرمان ورزشکار ملی آقایان مهرداد سلطانی جانباز 70 درصد و آقای وحید فلاح از دوچرخه سواران و کوهنوردان نامی ایران رکاب زده میشود و برای این دو بزرگوار آرزوی سلامتی روز افزون داریم.